« می خواهی با آن چه کنی ؟»

 

گفتم : « می خواهم آن ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم .» دایی گفت :« در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند که آن ها را کسی به ا مام حسین (ع) هدیه داده بود . یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند :

این ها زبان ندارندکه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها کن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده ، بخورند و آزاد باشند .»

 کودکان

 

به پرنده های بیچاره نگاه کردم . به دایی گفتم :« دو تا پرنده برایم می خرید؟» دایی گفت : قفس هم می خواهی ؟» گفتم :« نه ! می خواهم آن ها را آزاد کنم .» دایی گفت :« در روز تولد حضرت علی (ع) تو با آزاد کردن پرنده ها ، قشنگترین هدیه را به ایشان می دهی .» من و دایی دو تا پرنده خریدیم و آن ها را آزاد کردیم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جایی نزدیک فرشته ها .

 

کودکانه

 

 

قصه فرشته ها,کودکان, <strong><a target='_blank' class='mjtip' style='color:#000' title='قصه کودک' href='http://koodakan.akaup.com/koodak/roshd1/201472602934.html'>قصه کودک</a></strong>, <strong><a target='_blank' class='mjtip' style='color:#000' title='قصه کودکان' href='http://koodakan.akaup.com/koodak/roshd1/201472602934.html'>قصه کودکان</a></strong> قصه فرشته ها,کودکان, قصه کودک, قصه کودکان